تبليغاتX
غدیر قم

غدیر قم

به رغم مدعياني كه منع عشق كنند جمال چهره تو حجت موجه ماست

عشق است ابالفضل ...

  بسم رب الحسین

نمی دانم حاج حسین شریعتمداری اجازه می دهد تا از تریبون «كیهان» این یادداشت را كه كمی تا قسمتی حدیث نفس است، بنگارم یا نه. هرچه باداباد؛ می نویسمش، تا چه باشد نظر استاد. و حیف اگر من باب تواضع یا كرامت یا هرچه، حذف كند این شعر را... كه گفت: «بی پیر نرو تو در خرابات، هرچند سكندر زمانی». القصه؛ این روزها نامه ای از من در وبلاگ «قطعه 26» كه سخنی صریح و صمیمی اما كمی تا قسمتی خیلی تند خطاب به ریاست محترم قوه قضاییه بود، زیادتر از آنكه باید سروصدا كرد. آن نامه مطالبه محاكمه سران فتنه بود از دستگاه قضا كه دست برقضا و متاثر از خشم مقدس من و امثال من از سران فتنه، در بعضی جملات و عبارات از مسیر انصاف خارج شد و به نوعی به جای سران فتنه، به محاكمه قوه قضاییه و ایضا اخوان لاریجانی منجر شد. من نویسنده ام و نویسنده جماعت، گاه از كوره در می رود. این هم از بد بودن مضاعف فتنه گران است كه گاه میانه ما افسران جنگ نرم را با قوه قضاییه ناراست می كند. قبول دارم كه برخی از تعابیرم خطاب به ریاست دستگاه قضا جناب آملی لاریجانی كه مولای ما از ایشان به عنوان «دانشمندی جوان» یاد كرده اند، درست نبود. نیز در نقد رئیس محترم قوه مقننه بهتر بود برخی تعابیر را به كار نمی بردم اما روح آن نوشته را صرف نظر از برخی كلمات و بعضی جملات هنوز هم قبول دارم. من خود دل شكسته ام این روزها اما دلی اگر این وسط شكسته ام، عذر می خواهم. این همه از آن روست كه ما به شدت مضاعف عاشق نظام مقدس جمهوری اسلامی هستیم و این عشق هرچه بگذرد در قلوب ما بیشتر می شود. هیچ چیز نمی تواند مانع استمرار عشق مستمر ما به ولایت فقیه شود. هرلحظه و هرجور كه بگذرد، ما پروانه تر می شویم شمع ولایت را و ستاره تر می شویم حضرت ماه را. ما اما جوانیم و اهل شور و شر. به شدت انقلابی و اگر تعبیر به غلط نشود حتی می خواهم ادعا كنم كه در راه دفاع از انقلاب اسلامی و در برابر زیاده گویی سران كفر و سران فتنه تخس هم هستیم. پس مطالبه ما از دستگاه قضا مبنی بر محاكمه سران فتنه همچنان به قوت خود باقی است. در این باب نكته ها هست كه می نویسم:


1- بینی و بین الله آن نامه را خود نوشتم. بی هیچ سفارشی. خدا را و بعد اساتیدم شریعتمداری و صفارهرندی را و ایضا بچه های «وطن امروز» را شاهد می گیرم كه تاكنون به سفارش احدی، قلمی ولو در حد یك كلمه نزده ام. آن نامه را خوب یا بد خودم نوشتم. فی المثل آنجا كه روزی لازم دیدم جناب مشایی را نقد كنم، سفارشی از برادران محترم لاریجانی در كار نبود و آنجا كه لازم دیدم خطاب به ریاست محترم قوه قضاییه نامه ای بنویسم، توصیه ای از دفتر رئیس دفتر رئیس جمهور در كار نبود كه من درست مثل دیگر اهالی نسل 9 دی قلم گران قیمت خود را فقط به لبخند رضایت خامنه ای می فروشم. قلم كه هیچ، نسل من حاضر است هزار بار جان دهد به قیمت فقط یك لبخند بر لب مبارك این علمدار علوی تبار انقلاب. این پسر فاطمه و این نایب برحق حضرت بقیه الله. نشان به نشان همین اشكی كه الان گرم كرده 2 چشمان ترم را. همواره سعی ام بر این بوده كه در صراط حق، قلم برانم اما چه كنم كه این روزها هرچه بنویسی، جور دیگری تحلیل می شود. نكته بعدی را با دقت بخوانید.


2- از ریاست محترم قوه مجریه بابت تقدیر از خود به خاطر تالیف كتاب «نه ده» به رسم ادب تشكر می كنم اما در همین باب چند حرف دارم:


الف- نسخه ای از كتاب «نه ده» را همان آغازین روزهای انتشار تقدیم دكتر احمدی نژاد كردم. بی شك این تقدیر اگر در همان روزها صورت می گرفت، بیشتر به دل من می چسبید و حتم دارم در آن صورت، «كیهان» نیز با افتخار خبر تقدیر رئیس جمهور از نویسنده ای كه قلم زنی را از همین كیهان آموخته، كار می كرد.


ب- در روزهای گذشته جریان مشایی سخت مشغول كار بود. سایت هوادارش در به در دنبال مصاحبه با من بود، لابد برای اینكه علیه اخوان لاریجانی، چیزهای دیگری و این بار به سفارش بگویم! قبول نكردم. نیز فلان و بهمان وبلاگ نویس كه دست بر قضا انتقادات امثال من و مهدی محمدی از مشایی را با توهین و افترا پاسخ داده بودند، پیامك می دادند و مرا «داداش حسین» خطاب می كردند كه؛ همین طور و به همین تندی برو، ما هوایت را داریم! محل نگذاشتم. پیغام و پسغام های دیگر هم به هكذا. من اما به همان صداقت كه از قوه قضاییه انتقاد كردم، لاجرم این را هم به این دوستان می گویم؛ هرگز راضی به اختلاف افكنی میان قوای 3 گانه نبوده و نیستم. این را از آن جهت می گویم كه دیگر عده ای قصد نكنند از آب گل آلود، ماهی مسئله سازی صید كنند.


ج- این را هم از آن طرف قبول دارم؛ عده ای به قصد نقد مشایی، درصدد تخریب احمدی نژاد عزیز هستند. كدام عده؟ 2 عده. یكی برخی از سایت های نزدیك به خواص بی بصیرت و دیگری رسانه های دوم خردادی. بگذریم كه اخیرا دوم خردادی ها بعضا سخنان مشایی را تیتر یك می كنند به قصد تایید تا 2 كار كرده باشند؛ یكی اینكه مشایی را به زعم خود مسئله اول كشور كنند و دیگر اینكه فاصله بیاندازند میان دوستان حقیقی احمدی نژاد با رئیس جمهور. اصولگرایان اما اغلب منتقد مشایی اند. با این همه خدمات دولت را رسانه های همین اصولگرایان بیش از همه پوشش می دهند. یعنی كه مهمترین هواداران خدمات بی شمار دولت فعلی، آن دسته از منتقدین مشایی هستند كه خوبی های فراوان دولت را تمجید می كنند و اندك اشتباهات دولت را نقد. و می بینیم عده ای دقیقا عكس این كار را می كنند. نقاط تیره و تار دولت را برجسته می كنند، مشایی را تیتر یك می كنند و اصلا كاری ندارند كه ستایشی از دولت كنند و كمكی به دولت كنند مثلا به همین طرح عظیم هدفمندی یارانه ها. خوب دیدن معایب كم این دولت و بد دیدن خوبی های بی شمار این دولت، قطعا مرضی رضای خدا نیست و بیانگر وجود پاره ای امراض حزبی و جناحی در دل كسانی است كه چنین می كنند.


د- به كدام هدف جریان جناب مشایی در آغاز طرح هدفمندی یارانه ها كه دولت بیش از پیش به آرامش و طمانینه نیاز دارد، این عزل و نصب ها را و با این كیفیت بعضا غصه دار، بار دولت می كند؟ جریان مشایی چه از جان خدمت رسانی دولت و چه از جان رای ما به احمدی نژاد می خواهد؟ من یك سؤال خیلی واضح دارم؛ در برگه رای مان نوشتیم احمدی نژاد یا مشایی؟ متاسفانه این بار به جای جنبش سبز كه البته حرف مفت می زد، ما باید ادعا كنیم كه تقلب شده! چرا عده ای احمدی نژاد را مشایی خوانده و می خوانند؟ میان مقوله خدمت به ملت، با این همه مسئله سازی كه جناب مشایی می كند چیست؟ چرا این جریان در برابر كلمه ساری و جاری احمدی نژاد، به این بزرگی از مشایی، «ویرگول» ساخته اند؟ این جملات را لطفا شعارگونه نخوانید. من دلیل دارم برای حرف هایی كه می زنم. آیا عجیب نیست؛ تاكنون رسانه های نزدیك به جریان جناب مشایی، بیشتر خدمات دولت را انعكاس داده اند یا سخنان مشایی را؟ هم الان این جریان اطلاع رسانی پیامكی هم می كند. آیا این مسئله برای شخص رئیس جمهور جای تامل ندارد كه چرا در پیامك هایی كه امثال من از این جریان می بینیم و می خوانیم، سخنان مشایی به كرات هست اما خدمات دولت ولو به ندرت، بخشی از این سیل پیامك ها را شامل نمی شود؟ چرا این جریان پیامك می كند و پیام می دهد كه آقای مشایی چه اظهارنظر تازه ای در باب موسیقی گرفته تا نحوه مدیریت پیامبران داشته اما این را پیامك نمی كند كه به دست مدیران خادم همین دولت، به فلان روستا برق و گاز داده شده و اینترنت داده شده و در فلان جا سدی زده شده و در بهمان جا جاده ای كشیده شده و در آن منطقه مرزی، بیمارستانی با شكوه افتتاح شده؟ دكتر احمدی نژاد از همین جا می تواند پی ببرد كه دوستدار ایشان ماییم یا جناب مشایی؟ اصول گرایانند یا جریان مشایی؟ آقای احمدی نژاد! باور كنید ما شما را از مشایی بیشتر دوست داریم. 2 دستی چسبیده ایم شما را و به این راحتی رهای تان نمی كنیم. اگر جریان مشایی، سخنان ایشان را منعكس می كند، ما خدمات دولت شما را پوشش می دهیم. اگر مشایی برای شما مسئله درست می كند، ما سعی مان بر این است قطار دولت از ریل خدمت خارج نشود. حال جواب دهید ما را. ما بیشتر شما را دوست داریم و در این دوستی صادق هستیم یا مشایی؟ آن زمان كه آن خانم جوان در قم حلقه ازدواجش را خرج ستاد شما كرد، آن زمان كه ما با اشك و دعا و نذر و نیاز برای موفقیت شما آرزوهای قشنگ داشتیم، مشایی كجا بود؟ مشایی كجا بود آن روز كه پیرمرد بوشهری از 300 هزار تومان پس انداز كل زندگی اش 200 هزار تومان خرج ستاد انتخابات شما كرد؟ لحظه ای تدبر كنید در این موارد آقای رئیس جمهور.


هـ - در باب انحراف این جریان حرف ها هست. یكی هم اینكه این جریان عمدتا به جای «ولایت فقیه» می گوید «ولایت»! ولایت خالی یعنی چه؟ «ولایت خالی» یعنی ولایت فقیه نباشد و ولایت چه كسی باشد! لطفا نگویید «ولایت امام زمان»، كه شما ولایت را بی پسوند به كار می برید. در ثانی، جز از طریق حضرت ماه نمی توان متوسل به خورشید شد. واسطه رابطه ما با امام زمان، فقط و فقط نائب ایشان خامنه ای است و احدی از حضرت ماه دامت بركاته به جناب خورشید عجل الله نزدیك تر نیست. (خوانندگان صلواتی بفرستند) اینجاست كه ما مجبور می شویم این ولایت خالی را با برخی اظهار فضل های جناب رئیس دفتر پیوند بزنیم و آنرا «ولایت مشایی» بخوانیم و البته به همچین ولایتی بخندیم! و آیا این ولایت جدید الاحداث قصد ندارد ولایت فقیهی ها را از گرد احمدی نژاد دور كند؟


3- امیدوارم با این نوشته و چیزهای دیگری كه در همین مقال خواهیم نوشت، دیگر كسی با من از آن نامه سخن نگوید و تقاضای گفت وگو نكند. آن نامه را كاملا صادقانه و كمی تند نوشتم. به آنهایی كه شبهه برای شان پیش آمده می گویم؛ من و نسل من و من جمله افسران جنگ نرم در فضای سایبر و به خصوص دوستان عزیز وبلاگ نویس كه حمایتی كردند، نسبتی با جریان ضد روحانیت نداریم كه عمر ما اغلب پای منبر روحانیت معزز سپری شده.


حتی یادمان داده اند بزرگان مان كه اگر در راهی، چشم مان به یك طلبه، به یك روحانی افتاد، چه می شناسیمش، چه نمی شناسیمش، به احترام لباس مقدس پیامبر و به حرمت لباس تبلیغ دین خدا به گرمی «سلام» كنیم. آن نامه هم «والسلام» در آخر داشت كه در خود «سلام» نهفته داشت و چه بهتر بود این «سلام» همان اول نامه می آمد.


4- من هم خیلی چیزها را می دانم و من هم درك می كنم مصلحت نظام را. اتفاقا در همین كیهان نوشته ای نوشتم با عنوان «عروسكان فتنه شب بازی» كه متاسفانه اندازه این نامه دیده نشد. آنجا نوشتم كه مصلحت سنجی نظام چنان بلایی بر سر سران كفر و سران فتنه آورده كه از چشم عالم و آدم افتاده اند. سران كفر هر جا می روند ولو در اروپا با شعار «مرگ بر آمریكا»ی ملت ما كه سخت جهانی شده، روبرو می شوند. سران فتنه هم كه از اوضاع شان حرفی نزنیم، بهتر است. شان این نوشته را پایین نیاورم بهتر است. مصلحت سنجی نظام ما وقتی این بلا را سر سران كفر و فتنه آورده، ما بچه بسیجی های بعضا تخس را تحریك می كند كه اگر دستگاه قضایی همین نظام با عدالت با این میكروب های سیاسی رفتار كند، چه خواهد شد! و اما مصلحت را در نظام ما این خامنه ای است كه با حكمت می سنجد كه مجمع تشخیص بی شك زیر نظر رهبری عزیز است. الان همان اندازه كه دوست فهمیده، شاید هم بیشتر دشمن ملتفت شده كه خامنه ای، خمینی دیگر است. بچه بسیجی از همه بیشتر در این نظام قانون پذیر است. بچه بسیجی یكی هم برای حفظ همین قانون اساسی بود كه در فتنه سال 88 جان بر دست گرفت و بعضا جان داد اما به احدی از دشمن داخلی و خارجی باج نداد.
در رژیم طاغوت، جایی پشت چراغ قرمز خیابان، سیدالشهدای انقلاب، بهشتی مظلوم به آقای قرائتی گفت: كه ما نظام را قبول نداریم، نظم را كه قبول داریم. هم الان حرف ما فرزندان معنوی آن شهید والامقام این است: ما نظم را قانون را قانون اساسی را هر قانونی از این نظام الهی را قبول داریم اما برای این نظام، برای انقلاب اسلامی، نه كه قبول داریم، اصلا قبول داریم چیست؟ و ما كه باشیم كه این نظام را قبول داشته و یا قبول نداشته باشیم؟ اینجا سخن ما این است: هزار بار آرزو داریم كه جان دهیم برایش. جایی در آن نامه هم اگر نوشتم كه قانون برای ما وصیت نامه شهداست. فكر كنم بد فهمیده شد كه دلم را سخت شكست. هم الان هم با دیدگان تر دارم می نویسم، مگر چه بوده و چه است این وصیت نامه شهیدان؟ آیا جز عمل به اسلام و ولایت فقیه؟ آیا میان وصیت نامه شهیدان با قانون اساسی افتراقی هست، آیا قانون اساسی چیزی غیر از عمل به اسلام و دستورات ولایت فقیه است؟ آیا خمینی بت شكن نگفت كه؛ عرفا 04 سال عبادت كردند، قبول باشد؛ یك بار هم وصیت نامه شهدا را بخوانند؟ آیا خامنه ای نگفت كه؛ «راه را با وجود شهدا با وجود وصایای این ستاره ها می توان شناخت»؟ یكی چون من وقتی حرف از دل می زند كه قانون اساسی ما وصیت نامه شهداست، این یعنی احترام محض به قانون اساسی و با دلی شكسته می نویسم كه این یعنی افزودن بر شان و مقام این قانون، نه تخطی از قانون. و این البته یعنی كه از یاد نبریم. ما همه چیز این نظام را مدیون شهدایی هستیم كه از زن و زندگی و بچه و خانه و كاشانه خود گذشتند و لحظاتی قبل از شهادت در «كانال حنظله» در سه راهی شهادت در جزیره مجنون در والفجر 8 در كربلای 5 در خیبر و بدر در بیت المقدس و فتح المبین در فكه و در فاو با سربند عباس ام البنین گفتند: «سلام ما را به امام برسانید و بگویید تا آخرین قطره خون مان مردانه ایستادیم.» و بعد سلامی فرستادند به سیدالشهدا و لبخندی زدند بر لب و رفتند اغلب با لب تشنه چون عباس بن علی... گفت: «با نگاه آخرینش خنده كرد، ماندگان را تا ابد شرمنده كرد.»

5- جایی از نامه اما نوشتم كه اگر دستگاه قضایی چنان نكند، ما چنین می كنیم. اولا؛ حقیری چون من با كدام عده و عده می خواهد چنان و چنین بكند؟ ثانیا؛ آن همه كه در بالا نوشتم معلوم آمد نظرم چیست نسبت به احترام به قانون، ثالثاً؛ خواستم با آن جمله، حساب كار دست سران كفر بیاید. سران فتنه را ما اصلا عددی نمی دانیم. انصافاً گلاویز شدن با شیخ بی سواد، كار ماست یا آرای باطله؟ رابعاً؛ همین هم نشان داد كه در این نظام اجرای عدالت، بچه بسیجی و غیربسیجی نمی شناسد. اتفاقاً این حسن نظام ماست. خامساً؛ چونان دزدی كه پز می داد در بازار كوفه كه «علی» دست مرا بریده، من هم پز می دهم كه منصوب رهبرم، نماینده سید علی در دستگاه قضا مرا نقد كرد. حتی تنبیه كرد. منصوب رهبرم هر كسی را نقد و تنبیه نمی كند. سادساً؛ سران كفر و فتنه خوابش را ببینند كه لحظه ای اجازه دهیم شان سوءاستفاده كنند. از اختلافات درون خانوادگی ما. این نوشته دقیقاً به كوری چشم ایشان نوشته شده است.


6- جمله ای هست از شهید آوینی كه؛ «در جمهوری اسلامی آزادی برای همه هست الا حزب اللهی ها». این جمله هم بیانگر حسن نظام ماست. بچه حزب اللهی در این نظام بیشتر به تكلیف خود فكر می كند تا به حقوق خود كه ما مجنون لیلای جمهوری اسلامی، عاشق ولایت فقیه هستیم. ما خود این را خواسته ایم كه سختی های نظام را ما به تن و جان بخریم و از مواهب آن از همه بی بهره تر باشیم. آزادی برای دیگران، آزادگی برای ما. این را ما خود خواسته ایم. ما در نظامی كه خامنه ای علمدار آن است، دوست داریم شان عملگی داشته باشیم؛ ولو مهندس و دكتر و نویسنده و پژوهشگر باشیم.


7- این را هم بگویم؛ اگر ما اصولگرایان دعوایی با هم داریم اغلب از برای خدمت بیشتر است. احمدی نژاد با كار شبانه روز و طاقت فرسا حتی اگر بخواهد بگوید؛ من از قالیباف و علی لاریجانی بیشتر كار می كنم، همین را هم عشق است! و قالیباف اگر با تونل توحید با پل زیبای جوادیه می خواهد بگوید؛ من در خدمت رسانی رقیب احمدی نژادم، این هم دمش گرم! و علی لاریجانی هم اگر می خواهد بگوید؛ مجلس با قوانینی كه تصویب می كند راه را برای خدمت رسانی دولت هموار می كند، از ایشان هم ممنونیم! دودی جز سود ندارد این دعوا اگر به قصد خدمت باشد كه اغلب چنین است. دست همه مدیران خدوم اصولگرا را از همین جا می بوسم. این وسط دعوای زشت، دعوای اصلاح طلبان بود در عصر حاكمیت دوم خردادی ها كه خودشان اغلب از فرط بی تقوایی، نمی گذاشتند خودشان كار كنند!

*****

دور و دراز شد این یادداشت. تمامش كنم به تصحیح خطایی در همین نوشتار. چند باری سفارشی متنی، جمله ای، چیزی نوشته ام! اعتراف می كنم! باری در «شیرودمحله» مادر شهید شیرودی به من گفت به خامنه ای بنویس؛ «در نماز شب هایی كه روی صندلی می خوانم، در قنوت دعا می كنم خامنه ای را كه این بیرق را با دست جانبازش برساند به دست مهدی فاطمه». دگربار مادر همین شهیدان افراسیابی به من گفت برای «آقا» بنویس؛ «متأسفم كه بیش از این تعداد نشد برای راه ولایت فقیه شهید بدهم.» باری در بهشت زهرای تهران پدر شهید سعید شاهدی به من گفت بنویس؛ «روز و شب سران فتنه را نفرین می كنم كه اینچنین فتنه آفرینی می كنند.» باری دگر در فریدون كنار مادر 4 شهید كه همسرشان هم به شهادت رسیده اند، مادر شهیدان یزدان خواه، گفت: بنویس؛ «مردتر از جوانمردان ایستاده ایم. خامنه ای این را بداند.» آری! سفارشی نویسی های ما هم حكومتی است، تا وقتی حاكم «علی» است اما نمی دانم ز چه رو همین عاشورایی كه گذشت برادر شهیدی در مقتل الشهدای فكه كه از دیار زنجان بود، ظهر عاشورا به من گفت: می توانی از قول من یك جمله خطاب به خامنه ای در روزنامه ای، جایی بنویسی؟ گفتم: چه بنویسم: گفت: بنویس؛ «ای شمع حرم خانه، قوربانین اولوم عباس، جان لار سنه پروانه، قوربانین اولوم عباس»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:18  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

متن اخیر حسین قدیانی در خصوص فیلتر شدن قطعه 26

کاش “حضرت ماه” این متن را نخواند ! زندان رفتن ما هم حکومتی است!

مرد خداجوی موسوی که سنگ پرتاب کرد، سر امام جماعت شکست. سر امام جماعت که شکست، قلب دخترکی که همین چند دقیقه پیش در تعزیه داشت، نقش رقیه را بازی می کرد، شکست. آشوبگر عاشورا که سوت کشید، قلب جانباز شیمیایی تیر کشید. آمده بود میدان جمهوری اسلامی تا نماز ظهر عاشورا بخواند. نشسته. از همان روی ویلچر. مقابل پایگاه مقداد که از همانجا عازم جبهه شده بود و امروز در سالگرد آشوب عاشورا، متهمین فرعی و اصلی پرونده فتنه ۸۸ دارند راست راست راه می روند و این چنین است که آلوده تر از هوای تهران، حال و هوای عدالت است.

مونوکسید کربن، یعنی عدم محاکمه فائزه هاشمی. دود یعنی مهدی هاشمی. دی اکسید ازت یعنی آقازاده ها و ذرات معلق یعنی، همان که امروز ریه عدالت را این چنین آلوده کرده است… می خواستم در سالگرد آشوب عاشورا دل نوشتی بنویسم از همان یک صفحه ای های وطن امروز. آقایان قوه قضاییه اجازه ندادند. وقتی وبلاگم قطعه ۲۶ را که آنجا “بابایم خامنه ای بود” برمی دارند و فیلتر می کنند، یعنی که ننویس! یعنی که از نظر دستگاه قضایی، تو مجرمی. من که نفهمیدم به خاطر نوشته هایم راست به حج فرستاندم یا کج به دادگاه؟ مرا باش که چقدر زور زدم تا ثابت کنم حاکمیت در این نظام دوگانه نیست، اما از قرار اشتباه می کردم. گویا اداره های جمهوری اسلامی، تاب همه چیز و همه کس را دارند الا اراده های پولادین انقلاب اسلامی. یک بار نوشتم؛ ظاهرا از نظر بعضی ها سران فتنه اسی سگ دست و علی قالپاق و ممد تپل بودند. گویا دستگاه قضایی تاب نامه های سرگشاده خواص بی بصیرت و بیانیه های هتاکانه سران فتنه را دارد اما تاب از گل نازک تر گفتن به  برادران لاریجانی را ندارد. با ماه در روزگار پس از فتنه عکس انداختن زیباست اما از آن زیباتر لااقل این است که وقت فتنه پرسه در مه نزنی. و من هنوز هم می گویم؛ یکی به نعل و یکی به میخ زدن خواص بی بصیرت از آنرو بود که فکر روزگار بعد از جمهوری اسلامی بودند و می خواستند در جمهوری اسلامی قلابی و نه انقلابی، پستی برای تکیه زدن و سمتی برای پز دادن داشته باشند.

حال قوه محترم قضاییه به کدام دلیل وبلاگ قطعه ۲۶ را می بندند و به خاطر توهین وبلاگ فلان به امام عزیز و سایت بهمان به رهبر حکیم، کاری با این رسانه ها ندارد، لابد این را می رساند که از نظر دستگاه قضایی، خواص بی بصیرت منزلت و شانی بالاتر از همه حتی ولایت فقیه و مصادیق مبارک آن دارند. آیا جز این است؟ و اگر جز این نیست، این درد را به کجا باید برد؟ خداییش این همه در رسانه های خودی و غیر خودی علیه رئیس جمهور محبوب حرف زده می شود و توهین هایی روا می دارند که آدمی از بازگویی آن شرمش می شود اما ظاهرا نامه ای ولو صمیمی به بعضی ها در وبلاگی کوچک هم نمی توان نوشت.

این برخورد ناعادلانه با وبلاگ قطعه ۲۶ تنها یکی از نمونه برخوردهای قوه قضایی با جوانانی است که رهبر انقلاب، “افسران جنگ نرم” خطاب شان کرد. چه بسیار که وبلاگ افسر جنگ نرمی را فیلتر کرده اند و مدیر وبلاگ، دستش به هیچ کجا هم بند نبوده. لابد در ۸ سال دفاع مقدس هم به همین شکل، بعضی ها از رزمندگان دفاع مقدس در نبرد با بعثی ها حمایت می کردند؟! و لابد متاثر از همین حمایت های خاص از خط مقدمی ها بود که امام جام زهر نوشید! عجبا! سایت بالاترین نتواست قطعه ۲۶ را هک کند اما قوه قضاییه توانست قطعه ۲۶ را فیلتر کند! راستی، ما به چه کسی داریم می جنگیم؟ بعثی ها یا بعضی ها که از پشت خنجر می زنند؟ و راستی تر که چگونه است، جذب حداکثری شامل حال متهمی چون فائزه هاشمی و عفت مرعشی می شود اما شامل حال وبلاگ افسران جنگ نرم نمی شود؟! آیا حداکثر وظیفه دستگاه قضایی در قبال کسانی که در خط مقدم گوگل، از “خامنه ای. دات. آی. آر” و با کمترین امکانات پاسداری کردند، بستن وبلاگ شان بی هیچ محکمه و دادگاهی است؟ آیا مهدی هاشمی هم و دیگر مجرمین هم در این دستگاه به همین شکل محاکمه می شوند؟ وا اسفا که بعد از فتنه، تیع دستگاه قضایی بیشتر گلوی بسیجیان را لمس کرده تا حرامیان را. وا اسفا! که یک روز “کیهان” را می خواهند، دگر روز “وطن امروز” را، روز بعد “ایران” را و روز دیگر، “جوان” را و حالا هم سایت “مشرق” را می بندند و به راحتی آب خوردن فیلتر می کنند.

و متاسفانه وقتی وبلاگ قطعه ۲۶ را فیلتر می کنند، آنقدر شهامت ندارند که در صفحه بالا آمده، یک کلام بردارند بنویسند که؛ “این وبلاگ با حکم قضایی فیلتر شده است”. چطور ساعت یک و نیم نیمه شب نزدیک به شب عاشورا زنگش را می زنید، حکمش را هم لطفا بگذارید تا عموم بفمهند و ببینند که حق با “آوینی” بود؛ “در جمهوری اسلامی همه آزادند الا بچه حزب اللهی ها”. و اما وقتی در قوه قضاییه ای که مهدی و فائزه هاشمی محاکمه نمی شوند، افتخار می کنم برای من به عنوان کوچک ترین بسیجی این نبرد ۸ ماهه حکم جلب صادر می شود. خوشا به حالم؛ قوه قضاییه ای که کاری با زبان هتاک موسوی ندارد و به این کاری ندارد که او، امام را خطاکار و نظام را حکومت فرعونی خوانده، به راحتی آب خوردن زبان مرا در فضای سایبر می برد! القصه می نویسم چه شد تا همگان بدانند که ما حکومتی ها را چگونه برخورد می کند دستگاه قضایی. دیر وقت بود که شماره خصوصی افتاد روی موبایلم. از ۲ ی نیمه شب، نیم ساعت کم. که می توانست باشد و چه کاری می توانست داشته باشد؟ جواب دادم. گفت: حسین قدیانی؟ گفتم: بفرمایید. گفت: بی زحمت نامه ای که در وبلاگ تان خطاب به آقای آملی لاریجانی نوشته اید، بردارید. گفتم: شما؟ گفت: از دادستانی زنگ می زنم. گفتم: از کجا معلوم؟ گفت: حکم دارم. می خواهی برایت حکم را ایمیل کنم. گفتم: فعلا با این اوصاف، نامه را برنمی دارم تا فردا که با دوستانی امین مشورت کنم. گفت: من محترمانه به شما می گویم که به نفع تان است این نامه را بردارید و نمی خواهم چیزی بر دست شما (بخوانید دستبند) ببینم!  گفتم: تا فردا حالا صبر کنید. گفت: اما شما فردا باید بیایی فلان جا. گفتم: حالا تا فردا.

این مکالمه تمام شد و نیم ساعت بعد وبلاگ قطعه ۲۶ را فیلتر کردند و من چه خوش خیال، که فکر می کردم تا فردا مهلت دارم! نگو این مهدی هاشمی است که تا فردا و فرداها مهلت دارد، نه چون من یتیمی که بابایم خامنه ای است و مستاجر نیستم و خانه ام بیت رهبری است. و اما صبح آن روز، ۳ شماره خصوصی دیگر زنگ موبایلم را به صدا درآورد. بی هیچ احضاریه ای دادستان مرا خواسته بود. نرفتم و گفتم: احضاریه بدهید تا بیایم. من هم حقوق شهروندی دارم مثل آشوبگران عاشورا و مثل سران فتنه. و بعد نه به آن سوی خط که به دوستانم و با زبان طنز گفتم: این احضاریه باید خالی از اشکال حقوقی باشد و فی المثل نام پدرم را درست باید قید کنند که دست بر قضا پدر من هم مثل بعضی ها “علی اکبر” نیست و البته “اکبر” خالی هم نیست؛ “شهید اکبر قدیانی” است. قوه قضاییه باید این کلمه “شهید” را حتما در برگه حکم جلب و احضاریه درج کند و اما من زندان جمهوری اسلامی را هم جای مقدسی می دانم. تا حاکم “علی” است این فقط راهپیمایی های ما نیست که حکومتی است. زندان رفتن ما هم حکومتی است. این جان من و این حکم دستگاه قضایی، که با من هر چه کند، فقط یک چیز می گویم؛ بابای ماست خامنه ای.

************************************

“صراط” – حسین قدیانی نویسنده وبلاگ پر مخاطب قطعه ۲۶ که به دلیل نوشتن یادداشتی انتقادی به قوه قضائیه فیلتر شده است در گفتگو با صراط نکات جالبی را مطرح کرد .
قدیانی به خبرنگار صراط نیوز گفت: صبح امروز بچه های محترم دادستانی به دفتر سایت مشرق مراجعه کرده و دنبال من می گشته اند!
نویسنده وبلاگ قطعه ۲۶ با اشاره به اقدام صورت گرفته افزود: یکی دیگر از ضعفهای قوه قضائیه همینجا مشخص است که بنده در روزنامه وطن امروز و کیهان فعالیت می کنم و آنها این را نمی دانند!
همچین قوه قضائیه ای بعید می دانم بتواند من را بازداشت کند .
وی گفت: من امشب هیئتهای مختلفی می روم ، مسجد ارک ، موج الحسین ، چیذر و . . . آنها می توانند در این هیئتها دنبال من بگردند .
فرزند شهید اکبر قدیانی پیرامون نوشتن یادداشتی جدید اظهار داشت: فردا در وطن امروز و کیهان دو یادداشت می نویسم که اولی مربوط به قوه قضائیه و دومی مربوط به سران فتنه است .
قدیانی ضمن اشاره به اینکه درمورد نوشته اش پیرامون خواص بی بصیرت و سران فتنه به هیچ وجه کوتاه نخواهد آمد افزود: به من ارتباطی ندارد که چه کسانی با هم برادر هستند چه کسانی با یکدیگر پسرخاله! من مطلب حقی نوشتم و پای آن می ایستم .
حسین قدیانی در پایان خاطر نشان کرد: در صورت احضار بنده در دادگاهی علنی به دفاع از خودم خواهم پرداخت و دو بیانیه آخر میرحسین موسوی را به عنوان دفاعیه خواهم خواند . قوه قضائیه با این مسائل مشکلی نداشته و من بیانه سران فتنه را می خوانم شاید هم تبرئه شوم .
گفتنی است نویسنده وبلاگ قطعه ۲۶ در بخشی از یادداشت خود که منجر به فیلتر شدن سایتش گردید خطاب به قوه قضائیه نوشته بود:
“دستگاه قضایی لطف کند و کارنامه خود در قبال فتنه گران را اعلام کند. چند آشوبگر عاشورا توسط شما اعدام شد؟ الان رسیدیم به سالگردش. از این پس هر توهینی که موسوی به نظام مقدس جمهوری اسلامی بکند، ما از چشم صبر شما می بینیم. و چرا نبینیم؟ و اصلا چرا موسوی در بیانیه خود رسما و علنا چند قدم دیگر در فحاشی های خود به جلو برندارد؟ قوه قضاییه که با او با موسوی خوئینی ها با خاتمی با کروبی با عفت مرعشی با محسن هاشمی با فائزه هاشمی و با جمیع دون مایگان پست فطرت، کاری ندارد؛ من مانده ام از حجب و حیای سران فتنه! با این دستگاه قضایی، من مانده ام که چرا موسوی رسما به خون شهدا فحش نمی دهد؟ من مانده ام که چرا آشوبگران، دوباره تحرکی از خود نشان نمی دهند؟ با این دستگاه قضایی، چه بزدل اند سران فتنه! و چه بی جگرند آشوبگران عاشورا.
وی در پایان مطلبش آورده:
“و آخر نکته؛ با خبر شدیم دستگاه قضایی بالاخره جواب استخاره اش را گرفت و شهلا جاهد را اعدام کرد. راستی یک سئوال که بیانگر عمق فشلی دستگاه قضاست و این البته فقط تقصیرش گردن شما نیست؛ اگر قرار بر اعدام این زن بر طبق نص صریح قصاص بود، چرا تا این همه کش دار شد؟ فقط قوه قضاییه می خواست همه دنیا را و همه جهانیان را از این موضوع باخبر کند؟ و سوژه دهد دست این و آن؟ آیا این اعدام می بایست به یک پروژه و یک پروسه برای دستگاه قضایی تبدیل می شد؟ و باز یک سئوال دیگر. آمدیم و آن دنیا همین شهلا جاهد جلوی شما را گرفت، که چرا من را عاقبت اعدام کردید اما سران فتنه را نه؟ جواب شما چیست؟ اگر این بنده مرحومه، آن دنیا یقه دستگاه قضایی را بگیرد که؛ چرا من اعدام شدم و فائزه و مهدی و عفت مرعشی اعدام نشدند؟ جواب شما چیست به عنوان سکان دار دستگاه قضایی؟ و مگر مادر شهید حسین غلام کبیری، بخشیده خانم عفت مرعشی را؟ و مگر ملت ۹ دی، این اولیای دم و این اولیای خونِ دل مادران و پدران چند شهید داده، بخشیده اند سران فتنه را؟ و مگر خامنه ای بخشیده سران فتنه را؟ از شما متحیرم که از کدام کیسه دارید می بخشید؟ خامنه ای آنقدر مهربان و رئوف است که از حق خود بگذرد، اما از حق خون پدران ما و از حق خونِ دل ما، نخواهد گذشت مولای ما. لبیک به خامنه ای است اعدام سران فتنه. کوچکترین لبیک به خامنه ای است. لبیک بزرگتر به “حضرت ماه” کار ما ستاره هاست. آمریکا و اسرائیل جرئت دارند حمله کنند. مثل سگ از ما می ترسند. آمریکا و اسرائیل با ۲۰۰ کلاهک هسته ای با ۲۵۰۰ ماهواره جاسوسی، مثل سگ از ما می ترسند، شما ببین سران فتنه مثل چی از قوه قضاییه حساب می برند!”

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 23:48  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

غدیر، رازی که در خون فاش می‌شود ...

خم را به غدير مي‌شناسند و قم را به كوير، اما اين چند واژه را گويي از ازل با هم انس و الفتي بوده است كه اين‌چنين در اين برهه از تاريخ به هم گره خورده‌اند ...

آبي در بركه غدير خم بود كه سرچشمه‌اش فدك بود و نهايت مقصدش، فرات و دست‌هاي شرمگين عباس ... آبي كه تا ابد‌الدهر حسرت‌‌زده، عطش لب‌هاي حسين را دارد و اين عطش فرو نمي‌نشيند مگر غدير قم‌ها تكرار شوند در نسل به نسل تاريخ تا شايد مردي از راه برسد با نواي يالثارات الحسين ...

آب سال‌هاست آرايش موزون مي‌گيرد در برابر نام حسين و طنازي مي‌كند تا شايد رقيه‌اي بيايد و افتخار دهد به بوسه بر اين بلورها ...

غدير را رازي است در ميان ... شايد غم دردانه‌ي يگانه رهبر جهان اسلام كه نگران بود از امتش ... خدا مي‌پرستيدند و داماد و پسرعم نبي خدا را خانه‌نشين كردند ...

غدير را رازي است در ميان كه شيعيان آخرالزمان بايد آن را در كوير بارها و بارها بيافرينند و منتظر بمانند كه منتقم خون خدا ظهور كند ...

غدير را رازي است در ميان كه محرم آن را در خون فاش مي‌كند و آسمان در سرخي شفقش آن را هر روز به تماشا مي‌گذارد كه باورمان شود كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 22:50  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

نمونه‌اي از عشق و دلدادگي و ولايت‌مداري نسل چهارم انقلاب

پی نوشت: این چند تصویر، قطره‌اي از درياي عشق نونهالان قمي‌ست كه از نمايشگاه غنچه‌هاي ولايت كه توسط ستاد استقبال از حضرت امام خامنه‌اي، برگزار شده بود، گرفته شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 16:10  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

روايت عشق و دلدادگي ...

فضا پر شده بود از زمزمه، پر شده بود از شور و عشق بسيجيان خامنه‌اي كه آمده بودند بگويند جان را فدا مي‌كنند در راه ولايت ...

ساعت 6 صبح رسيديم حرم ... اما ته ته صف، كارت ملاقات هم نداشتيم! اول از همه سلامي داديم به حضرت معصومه(س) و گفتيم بي بي جان امروز آمده‌ايم تا چشم‌مان سو بگيرد از نور وجود امام‌مان ... خودت كاري كن ...

مدتي گذشت، متوجه شديم كه از عاشقان از ساعت 2 صبح اينجا حاضرند!!! با اين‌كه سيل جمعيت و صف طولاني را نظاره مي‌كرديم، اما نمي‌دانم چرا نگران نبوديم از عدم حضور ...

چند نفري جلوي ما بودند، داشتيم مي‌رسيديم به بازرسي اول كه كارت‌ها را چك مي‌كردند ...

خانمي از كنارمان رد شد و آهسته گفت: شما كارت داريد، نگاهي به هم كرديم و گفتيم نه! گفت اين دو تا كارت براي شما!!! برق شادي در نگاه هردوي ما چنان تلاقي كرد كه بي‌درنگ صاعقه‌ي لبخند را بر لبان‌مان نشاند ... شكر خدا كرديم و تشكر از بي بي كه چه زود حاجت‌مان را داد ... دويديم به سمت در ورودي ... ديگر نفهميديم خود را چطور به شبستان رسانديم ...

جمعيت موج مي‌زد در شبستان ... رقص نور و عشق و چفيه بود و ترانه وصل بر لبان همه جاري ... با چه شور و شعفي شعار مي‌دادند آن هم سه ساعت قبل از شروع مراسم ... انگار سكوت و آرامش را امروز بر بسيجي حرام كرده‌اند ...

چقدر امروز ناگهان زود دير نمي‌شود! چقدر ثانيه‌ها كند حركت مي‌كنند! چشم از ساعت بزرگ وسط شبستان برنمي‌دارم و انگار كه ثانيه‌شمار جايش را با دقيقه‌شمار عوض كرده باشد، حركت كندش پياده‌روي مي‌كند روي اعصابم ...

كمي كه فضا نظم مي‌گيرد، دوباره شعارها شروع مي‌شود و در بين همه شعارها يك شعار، عجيب با دل و روح آدمي بازي مي‌كند ... علمدار ولايت بسيجيان فدايت ...

از آخرين ديداري كه با حضرت آقا داشتم 9 سالي مي‌گذرد، همه آن صحنه‌هاي بديع و زيبا را به ياد مي‌آورم در حسينيه امام خميني و اينجا شبستان امام خميني است ... خميني اي امام، جايت چقدر خالي‌ست اينجا، اما نامت هنوز بر لبان ما جاري‌ست و امروز چه زيباست پيش‌وند امام بر نام زيباي مولايم سيدعلي كه امام امت مي‌آيد كه ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد ...

ياد حرف‌هاي فتنه‌گران مي‌افتم ... عدم استقبال از رهبر معظم در قم!!! فضاسازي و جوسازي‌هاي مكرر در بالاترين(بخوانيد پست‌ترين) و جرس(بخوانيد گلو پاره كردن با دروغ و نفاق) و سايت‌هاي سبز(بخوانيد لجني) و حتي در كامنت‌هاي همين وبلاگ به قصد جدايي انداختن بين امت و مقتدايش كه همه اين‌ها ميكروب‌هاي سياسي‌اند و به يك عطسه ملت، در 9 دي چنان به بيرون پرت شدند كه حالا حالاها راه به جايي ندارند ... رفتند و به تاريخ پيوستند از بس توخالي و پوشالي بود طبل فتنه‌اي كه بر آن مي‌كوفتند و امروز فرشته‌اي درآمد از در كه نورش نه تنها شهر قم كه عالم اسلام را متجلي كرد ...

دوباره بسيجيان شور مي‌گيرند:

از ضريح مهتاب، نورحق معلومه

حاجتم رو داده حضرت معصومه

 .

.

.

تا نفس باقيه با ولايت هستيم

با خون شهيدان همه پيمان بستيم

بسيجي‌هاي جون بركف

توي خط ولايت حيدر

آماده‌ي جان‌فشاني

تنها با يه اشاره‌ي رهبر

.

.

.

دلم پر مي‌گيرد و هواي پرواز به سرش مي‌زند ... مي‌روم تا عرش و روحم سيراب مي‌شود از اين معنويت سرشار ...

خدايا پس چرا آقا نمي‌آيد ... بچه‌ها نوا گرفته‌اند: ... اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم ... اي پسر فاطمه منتظر تو هستيم ...

پرده كنار رفت و چشم‌هاي باراني به جمال نوراني آقا روشن شد ... چه صحنه دلربايي ... صل علي محمد امام امت آمد ... علمدار ولايت بسجيان فدايت ...

اشك چشم و بغض گلو و اين فريادهاي عاشقانه چه مي‌كند با دل آقا ...

و دوباره شور و شيني عجيب و خواندن سرود دست جمعي در محضر امام امت ...

آقا كه سلام مي‌كند دل‌ها بي‌تاب مي‌شود ... همه سرك مي‌كشند تا لحظه‌اي هم كه شده مقتداي خود را نظاره كنند .. آقا كه شروع به درفشاني مي‌كند، سكوت محض همه جا را فرامي‌گيرد و به گمانم تنها صداي اين فضا، صداي بال ملائك باشد اگر خوب گوش كني كه بسيجيان خامنه‌اي را به هم نشان مي‌دهند و غبطه مي‌خورند به اين ولايت‌مداري ...

دلم قنج مي‌زند از تعاريف‌ حضرت آقا از بسيج و بسيچي و جوانان پرشور انقابي و گوش جان مي‌سپارم به رهنمودهايش درباره بصيرت و اخلاص و عمل به هنگام و به اندازه ...

دوباره گريزي به فتنه 88 كه اي جان عالم ... بگو ... اينجا همه محرم‌اند و همه افسران جنگ نرم و فدايي ولايت ... ضعف دشمن زبون را به رخ بكش كه آن‌قدر كور دل‌اند كه واقعيت را حتي با چشم سر نمي‌خواهند ببينند!

اين بسيجيان، آقا! آمده‌اند تا شما اشارتي كنيد جان بدهند، حمايت از دولت و تلاش و جهد و اخلاص كه سهل است آقا!

واي كه ناگهان چقدر زود دير مي‌شود ... لحظات آخر ديدار است و پلك‌ها كمتر به هم مي‌خورد تا شايد حتي آني و لحظه‌اي را از ديدن جا نمانند ...

و لحظه آخر چقدر عرفاني‌ست ... آن لحظه كه دست براي‌مان تكان مي‌دهي، چقدر دلرباست ... با چشماني باراني اما اميدوار، مي‌رويم تا شايد در اين چند روز باقي مانده دوباره نصيب شود ديداري ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 11:12  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

سخنان عاشقانه رهبر انقلاب با یک خانواده شهید

حجت الاسلام رحیمیان خاطره ای از دیدار رهبر انقلاب با خانواده یک شهید نقل کرده اند که بسیار خواندنی و عبرت آموز است. متن خاطره رحیمیان بدین شرح است:

در سال 1378 در مراسم ختم یکی از مدیران بنیاد شهید که متاسفانه بر اثر تصادف فوت کرده بود در مسجد ساری، شخص ناشناسی آمد و یک کاغذ کوچک به دست من داد و رفت.

کاغذ را باز کردم دیدم نوشته است که همسر شهید کریمی در فلان روستای شهرستان نکا، دو فرزند داشته است (یک پسر و یک دختر). پسر سرطان گرفته و از وقتی که سرطان او آشکار شده، بیشتر از چهار ماه طول نکشیده و فوت کرده است (یک پسر 19 ساله بسیار نورانی و خوش‌چهره). تقریبا همزمان یعنی دو ماه بعد از شروع سرطان پسر، متوجه شده‌اند دختر هم که 18 ساله بود، سرطان حنجره گرفته است و نوشته بود که مادر در وضعیت بدی است و دختر هم در حالت احتضار است.

با اینکه می‌خواستیم شب به تهران برگردیم، منصرف شدیم و با چند تن از مسئولان استان به منزل آنها در یکی از روستاهای شهرستان نکا رفتیم.

شوهر این زن حدود 18 سال پیش شهید شده بود. در آن زمان دخترش نوزاد و پسر یک ساله بوده است. این زن بچه‌ها را مثل دسته گل بزرگ کرده بود. پسر، آنچنان که توصیف می‌کردند و عکسش هم آنجا بود، مثل یک قطعه نور بود.

مادر، دست‌تنها، هم نقش مادر را برای فرزندان ایفا کرده بود و هم نقش پدر را. پسر 19 ساله که تازه دیپلم گرفته بود بعد از 4 ماه سرطان تازه ده روز پیش فوت کرده و دختر هم از دو ماه قبل، سرطان حنجره گرفته بود.

دختر در گوشه اتاق رنگ پریده و با وضعیت بسیار نحیف در کنار مادری که بعد از 18 سال فقدان شوهر و سرپرست زندگی خود و غم از دست دادن جوان رعنا و دلبندش در طی چند روز گذشته، حالا شاهد و ناظر از دست رفتن دختر 18 ساله‌اش در بستر بیماری بود. صحنه‌ای غیر قابل تصور و واقعا فضای غم‌آلود و بسیار متاثر کننده‌ای بود. من یک ساعت صحبت کردم که شاید دختر و مادر یک کلمه حرف بزنند یا کمی چهره آنها باز شود، ولی اصلا تاثیری نداشت.

گفتم، «اگر الان مایل باشید همین فردا شما را با هزینه خودمان به کربلا بفرستیم. » ماه شوال بود. گفتم، «حج نزدیک است. اگر اجازه بدهید برای حج امسال هر دو نفرتان را به مکه بفرستیم. » هیچ واکنشی نشان ندادند... وقتی مکه و کربلا را جواب ندادند، مشهد را گفتیم که باز هم جوابی نشنیدیم. بعد گفتیم: «هر کاری داشته باشید ما در خدمت شما هستیم، ان‌شا‌ءالله که مشکلی نیست، مساله مهمی نیست. ان‌شاءالله خوب می‌شوید. (نخواستیم اعتراف کنیم که سرطان بیماری مهلکی است. ) ولی اگر لازم باشد یا پزشک ها تشخیص بدهند به هر جای دنیا که باشد شما را اعزام و هزینه‌اش را هم پرداخت می‌کنیم.» هرچه گفتیم، نه دختر و نه مادر یک کلمه حرف نزدند. ساعت 12 شب شده بود. باید بلند می‌شدیم و رفع زحمت می‌کردیم. جمع زیادی همراه ما بودند (استاندار و مسئولین استان)، گفتیم: «بالاخره باید مرخص شویم. یک چیزی بگویید تا ما برویم.» بعد از التماس کردن ما، احساس کردیم دختر می‌خواهد سخنی بگوید. تمام حاضران سراپا گوش شدند تا بشنوند که او در این حالت چه می‌گوید و چه می‌خواهد. جمله کوتاه، اما عجیب او بعد از یک ساعت صحبت کردن دیگران و پیشنهاد حج و زیارت عتبات عالیات و اعزام به خارج برای درمان، فضای مکدر و تاریک غم‌های سنگین را شکافت و دل ها را لرزاند و به چشم‌هایی که تا آن لحظه به خاطر رعایت حال خانواده از باریدن اشک امساک کرده بودند، رخصت داد تا در شگفتی جلوه حق و بهار عشق به ولایت با گریه شوق، دل‌های غمزده را سبک‌بال و سبک‌بار کنند. دختر با صدای نحیفی گفت: «من فقط یک آرزو دارم، آرزویم این است که قبل از مردن، قبل از اینکه از دنیا بروم، چشمم به جمال آقایم، رهبرم و نایب امام زمانم روشن شود!»

به محض بازگشت به تهران موضوع را با دفتر مطرح کردم. قرار شد هر وقت به تهران آمدند ملاقات انجام شود. چند روز بعد خانواده شهید به همراه دامادشان که یک معلم متدین است به همراه راننده‌ای از بنیاد شهید ساری به تهران آمدند.

همگی آنها را به دفتر بردم. آن روز فقط برنامه نماز ظهر بود. در صف نماز آماده نشستیم. اذان شد و رهبر فرزانه انقلاب وارد شدند.

معظم‌له مطلع بودند و با ایشان احوال‌پرسی گرمی کردند و به نماز ایستادند.

همسر و فرزند شهید به حاجت خود رسیده بودند. نماز جماعت هم فراتر از انتظارشان بود. بعد از نماز، مقام معظم رهبری برخلاف معمول در کنار سجاده رو به خانواده نشستند و آنها از صف عقب در کنار خود فراخواندند، با یکایک آن‌ها صحبت و با تفقد و مهربانی از همه چیز سوال کردند. امواج محبت فضا را پر کرده بود. معلوم نبود مراد کیست و مرید کدام است. هر دو طرف مرید بودند و مراد، عشق متقابل آن‌ها بود که مثنوی وحدت را می‌سرود و ظلمات «کثرت» در نور وحدت محو شده بود، زنگار افسردگی رسوب یافته در آشیانه قلب‌شان با برق شادی وصال زدوده می‌شد و غبار غم‌های دیرین با وضوی عشق در چشمه‌سار زلال ولایت از چهره آنان پاک می‌گردید. ترنم باران لطافت و لطف از سخنان دلنشین علی‌گونه رهبر، همراه با بارش اشک شوق همسر و دخترک یتیم شهید، زیباترین بهار بهشتی را در بوستان گل‌های محمدی به نمایش گذاشته بود.

به گزارش جهان، در آیینه این صحنه دلربا، صدها و هزارها خاطره زیبا و دل‌نشینی که در مدت ربع قرن در محضر آفتاب انقلاب، خمینی عزیز از عشق متقابل امام و امت از نزدیک مشاهده کرده بودم، بار دیگر در ذهنم زنده گردید و یکجا در برابر عظمت و شکوه دل‌انگیز انسان‌دوستی و محبت بی‌پایان امامان حق در طول تاریخ و عشق متقابل انسانهای پاک سرشت نسبت به آنها که بار دیگر در پرتو امامت و ولایت الهیه در عصر حاضر متجلی می‌یافتم، با تمام وجود احساس و باور کردم.

آری، ولی امر و رهبر، یعنی شبیه‌ترین مردم به پیغمبر(ص) است؛ پیغمبری که در مقام تجلی قهر الهی، مجری فرمان شدت عمل درجهاد با کفار و منافقان است. «جاهد‌الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم»

و قرآن او را به همراه جمع پیروانش به «اشداء علی الکفار» توصیف فرموده است و همو که در مقام تجلی رحمت حق جلّ و علا باید بال فروتنی و محبتش را برای مومنانی که از او تبعیت می‌کنند، بگشاید. «واخفض جناحک لمن اتبعک من ‌المومنین»

به همین گونه، رهبری که در برابر قدرت‌های ستمگر و شیطان بزرگ، همچون کوهی آتشفشان می‌خروشد، اینجا در کنار سجاده عبادتش و در تعقیب نمازش، با نسیم بهاری تبسمش و باران عطوفت کلامش، جان و دل یادگاران شهید راه خدا را می‌نوازد. هر چند عقربه ساعت، گذشت زمانی نسبتا طولانی را در نظر حاشیه‌نشینان خاکی باز می‌نماید، اما آنگاه که معراج محبت و ولایت به معراج نماز می‌پیوندد و ارواح وارسته از عالم طبیعت و تعلقات مادی، زمین و زمان را پشت‌سر می‌گذارند، گویی تمام برنامه‌های عادی به هم می‌ریزد، زمین قطعه‌ای از بهشت نور می‌گردد و زمان در آن میان گم می‌شود.

این گفت و شنود صمیمانه، به طور بی‌سابقه و کم‌نظیری به طول انجامید. رهبر معظم انقلاب چند جلد قرآن خواستند، برای هر یک و حتی راننده که برادر دو شهید بود و حضرت آقا در طی گفت وگوی خود به آن پی برده بودند، متنی را در صفحه اول قرآن که مشتمل بر ابراز ارادت و محبت به خانواده شهید و شهید بود، با کمال آرامش و زیبایی مرقوم و امضا کردند.

درهمان حال که مشغول نوشتن بودند این نکته را بیان کردند که «در طول نزدیک به 20 سال، چه در زمان ریاست جمهوری و چه بعد از آن مرتب سعی کرده‌ام به منازل شهدا بروم و یک جلد کلام‌الله مجید نیز به آنها اهدا کنم، همواره مقید بوده‌ام که در پایان جمله‌ای که در کنار قرآن نوشته‌ام، آخرین کلمه نام شهید باشد تا نام و امضایم در کنار نام شهید قرار گیرد، با این امید که حداقل به برکت مجاورت کتبی و لفظی با نام شهید، خداوند مرا با آنها نزدیک و محشور فرماید. »

سپس قرآن را همراه با هدیه‌ای دیگر به یکایک آنها اهدا فرمودند و برخاستند. فکر کردیم جلسه تمام شد و هنگام خداحافظی فرارسیده است، اما...

آقا روی سجاده رو به قبله ایستادند و فرزند و مادرش نیز کنار ایشان ایستادند. فضای معنوی و روحانی به نقطه اوج رسید، آنچنان که درک و تصور آن در اندیشه و خیال نمی‌گنجید. رهبر با بستن چشمان خود از عالم طبیعت، چشم دل را یکسر به سوی خدا گشودند و خانواده شهید با همه وجود، چشم به چهره نورانی بنده صالح خدا دوختند. رهبر با زمزمه ملکوتی دعایش و دختر و همسر شهید با گریه و اشک بی‌امانشان، زمانی طولانی را سر کردند و کوتاه سخن اینکه وصف آن حالت و ترسیم آن منظره با هیچ بیان و زبانی میسور نیست، فقط می‌توانم بگویم هر که آنجا بود و من سنگدل آنچنان گریستند و گریستم که کمتر به یاد دارم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:59  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

رهبرا جانم به قربانت ...

بسم الله الرحمن الرحيم
این روزها قلبم محکم‌تر از همیشه در سینه می‌تپد صدای تپش قلبم را نه تنها خودم، بلکه همه می‌شنوند. می‌دانم زچه در سوز و تبم! می‌دانم پیچیدن زمزمه یار نه تنها قلبم که وجودم را مجنون کرده است. وجودی که روزهای قبل فقط از مکتب عقل می‌گفت: سید علی،رهبرمن! اما این روزها که انگار صدای قدم‌های آقا ز دور به گوش می‌رسد، وجودم ز مکتب دلدادگی می‌گوید: سید علی دار و ندار من!

 رهبرا جانم به قربانت ...



اندونزیایی:
   
Hari- hari ini, jantungku lebih kencang berdetak. Tidak hanya diriku
yang mendengarnya, tetapi orang- orangpun mendengar detakan jantungku.
Aku tahu perihnya hatiku, aku tahu gemanya bisikan agama yang telah
membuat diriku gila. Dimana(hatiku) hari- hari sebelumnya hanya
berbicara dengan bersandar pada akal bahwa Sayyid Ali adalah
Pemimpinku. Akan tetapi, hari- hari ini sepertinya suara pijakan kaki
Beliau terdengar oleh telingaku, dan hatiku berkata: Sayyid Ali
adalah jiwaku....
Wahai Pemimpinku! Diriku adalah tebusanmu....


عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم
في هذه الأيام ينبض قلبي بقوه أكثر من أيام أخر ،صوت هذه النبضات لست انا
فقط اسمعها بل الكل يسمعها . اعلم لماذا كل هذا النبض لأجل قرب رؤية
قائدي ليس فقط قلبي، بل كل وجودي. وجودي الذي كان قبل يوم فقط عقلا يقول
: سيد على قائدنا، أما في هذه الأيام كأنى اسمع صوت خطوات أقدامه . وكل
وجودي يهتف ويقول : سيد على دوائى الذي لا املكه.
نفديك يا سيدنا القائد \ نفديك ياقائدنا


انگلیسی:


These days my heart beats ever stronger in the cage of my chest, not
only do I hear the sound of my heart, but everyone seems to hear it. I
know the reason for the beating and burnings in my heart, I know that
the whispers of the helper have not only reached my heart, however
they have encompassed my existence. An existence, which only a few
days ago would from the school of intellect would say: Syed Ali is my
leader, but from today now that it seems we can hear the faint sound
of his steps as he approaches our city, my existence from the school
of affection and love says: Syed Ali is all that I have and don’t
              My leader, May I be sacrificed for you have

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 9:30  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

از نگاه شهيد

در وصیتنامه یکی از پرپرشدگان در راه خدا خواندم:

 اگر می‌خواهید رستگار شوید، هم در این دنیا و هم در آن دنیا (علیکم به ولایت فقیه) باشید،فقط معتقد به ولایت الله در زمین باشید و آنان‌که نمی‌بینند خط ولایت فقیه که همان ولایت الله در زمین است، در این برهه از زمان همان خط علی در غدیر خم می‌باشد و خط‌های انحرافی(گروهکها)همان خط و انحراف است.

فقط خط و راهی که دنبال می‌کنید باید خط جماران و سخنی که گوش می‌کنید سخن جماران باشد…!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 15:3  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

صاحب‌خانه تويي! من مهمان حضورت هستم ...

هوالعزيز

ای ماه شب چهارده،آمدی و با نورت ما را منور کردی خوش آمدی.

در این غروب تشنه ی اندکی نورانیت بودم،زلال لطیف خورشید به شهر ما خوش آمدی.

یک نفر می آید که دلش آینه ی خورشید است.

صاحبخانه تویی،من مهمان حضورت هستم.

ترجمه روسي:

Наместник мусульманского шариата, продолжающий дорогу пророчества.

О месяц полнолуния  пришел и осветил нас своим светом, ты нежная чистота добро пожаловать в наш город.

Придет  у кого сердце зеркало солнца.

Ты хозяин этого дома, и я твой гость.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 14:57  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   | 

ولایت مطلقه فقیه، استبداد یا ...

حضرت امام خمینی تئوریسین و معمار بزرگ انقلاب اسلامی قبل از پیروزی شکوهمند انقلاب و در ایام مبارزات خود علیه رژیم طاغوت، مهم‌ترین رکن نظام اسلامی؛ یعنی ولایت فقیه را تئوریزه کرده و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و هدایت کشتی انقلاب به سمت دوران ظهور حضرت حجت یک بار دیگر با تبیین اصل ولایت فقیه با عنوان ولایت مطلقه فقیه، اهمیت این اصل را مورد توجه قرار دادند.

اما دشمنان قسم‌خورده نظام اسلامی که همواره اصول اساسی اسلام را مورد حمله قرار مي‌دهند، این بار نیز با تبلیغات وسیع توسط ایادی روشنفکرنمای خود در داخل ولایت مطلقه فقیه را با تفاسیر گوناگون از لفظ مطلقه مورد حمله و هجمه خود قرار داده و با استناد به معنای ظاهری آن؛ یعنی استبداد و خودکامگی سعی در مخدوش کردن این رکن رکین و اصل اصیل اسلام و نظام اسلامی کردند.

با اندک مطالعه و تحقیق می‌توان بر ادعای این مدعیان دروغین خط بطلان کشید.

نکته قابل توجه این است که اصل ولایت فقیه از سوی تمام علمای بزرگ اسلام یک اصل پذیرفته شده است؛ هرچند ممکن است بین این بزرگان اختلاف‌نظر در مورد حیطه اختیارات ولی فقیه بوده باشد، اما آنچه همه متفق القول بر آن تاکید داشته و دارند، حاکمیت ولی فقیه بر جامعه اسلامی در دوران غیبت امام زمان(عج) است. ایشان ولی فقیه را در حقیقت جانشین رسول اکرم و ائمه معصومین می‌دانند که سرپرستی و اداره جامعه اسلامی و جهان اسلام را بر عهده دارد. نکته مهم این است که لفظ مطلقه اینجا به معنای ظاهری آن(استبداد و خودکامگی)نیست، بلکه همان ولایت عامه فقیه، ولایت کلیه الهیه، و مبسوط الید بودن فقیه است که امام خمینی(ره) در تعبیری متفاوت از سایر علما، کلمه مطلقه را به کار بردند، اما معنای آن همان است که علما و فقهای بزرگ اسلام بر آن صحه گذاشته‌اند.

ولی فقیه همچون پیامبر اسلام و ائمه معصومین عليهم السلام در تمام امور جاری حکومت اسلامی حق دخالت و تصمیم‌گیری دارد.

امام خمینی در کتاب "ولایت فقیه" این نکته را که پیامبر اسلام(ص) چون از نظر مقام معنوی بالاتر از امیر‌المومنین علی(ع) است و ایشان نیز از سایر ائمه هدی از نظر معنوی بالاتر هستند، پس حوزه اختیارات حکومتی‌شان نیز بیشتر است را رد می‌کنند و معتقدند این دلیل بر کاهش اختیارات حکومتی از رسول اکرم(ص) به حضرت علی(ع) و ائمه و در نهایت ولی فقیه نیست.

همان گونه که اشاره شد اصل ولایت مطلقه فقیه از گذشته مورد توجه علمای بزرگ اسلام بوده است. اولين كسي كه به اثبات نیابت فقیه از امام زمان(عج)می‌پردازد، شیخ مفید(ره) است.

حضرت امام جعفر صادق (ع) در حدیثی می‌فرمایند:"فانی جعلته علیکم حاکماً" که همان جانشینی ولی فقیه در زمان غیبت امام است.

نکته دیگر آن‌که فقه شیعه که در تمام جزئیات زندگی مسلمانان احکامی دارد، چگونه است که در مورد حاکمیت جامعه اسلامی در دوران غیبت امام عصر هیچ‌گونه حکمی نداشته باشد؟! و همچنین ائمه معصومین(ع) در دوران غیبت امام به فکر اداره امور مسلمین نباشند؟!

اولی الامری که ائمه از آن در احادیث خود نام برده‌اند همان فقیه جامع الشرایطی است که پیروی از آن بر مسلمانان واجب است.

نکته مهم این است که ولی فقیه در تمام مراحل حکومت بر جامعه اسلامی باید تابع احکام و قوانین شرع مقدس اسلام بوده و طبق قوانین اسلام و مصلحت امت اسلامی عمل کند، در غیر این صورت از ولایت بر جامعه اسلامی ساقط می‌شود.

آنچه در جریان فتنه سال 88 اتفاق افتاد، خروج عده ای از به اصطلاح خواص! از چارچوب قوانین حکومت اسلامی بود. آن‌ها حتی از ولی فقیه انتظار داشتند وی طبق مصلحت ایشان تصمیم‌گیری کند، نه طبق مصلحت امت اسلامی!!! اما موضع‌گیری قاطعانه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در برابر این عده نشان از لیاقت و شایستگی ایشان برای هدایت کشتی انقلاب به سمت عصر ظهور مهدی موعود(عج)دارد.      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 23:41  توسط برو بچه‌های ولایت‌مدار قم   |